جوک

حواب ازمایش حاملگی رو اشتباه به پیرزنه دادند
 پیرزنه درحالی که قور میزد میگفت
 پناه برخدا به هویج هم نمیشه اعتماد کرد

جوک

اگه اون روز که تو بهشت شیطان به ادم گفت بیا اینو بوخور
ادم میگفت تو بیا اینو بوخور
 شاید الان مسیر زندگی هممون به کلی عوض شده بود.......

جوک

دختره میره منشی بشه میگن چقدر حقوق میخوای؟

میگه 1میلیون تومان/

میگن بابا مدیر عامل 800تومان میگیره/

میگه خوب برید اونو بکنید

پست فیسبوکی


کثيف ترين و آشغال ترين موجود دنيا:

پسري که با زن شوهردار دوست ميشه

و
دختري که با مرد زن دار دوست ميشه

لعنت بهشون

پست فیسبوکی

مراحل زندگیه من و ترس از اشخاص :

دو سالگی : عباس اقا قصاب :|
چهار سالگی : نمکی :|
شش سالگی: بچه دزد :|
...پانزده سالگی : تاریکی :|
هفده سالگی : جن :|
بیست و دو سالگی : تموم شدن حجم اینترنت :))

پست فیسبوکی

امروز تو ۳۰ دقیقه ای که یه آقا بغل دستم نشسته بود،

کف دستش خارید، گفت پول داره میاد …

گوشش خارید، گفت دارن پشتم حرف میزنن …

کف پاش خارید، گفت پول داره میره 

۱% هم به ذهنش نرسید که شاید حموم بره درست شه

پست فیسبوکی

خیلی آموزنده است ، حتما بخونید 

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار ، پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد : "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند. " مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد : " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. " زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد : " پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید. "

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: " ‌پسر شما امروز برای اولین بار است که بیناییش را به دست آورده و می تواند ببیند؟ " مرد مسن پاسخ داد: " این مال تو داستان بود. پسر من واقعا کصخله" 
 

LoVeR_BoY

پست فیسبوکی


بازاریاب جاروبرقی زنگ خونمونو زد تا دروبازکردم پرید تو یه گونی گود گاو خالی کرد رو فرشامون بعد گفت اگه من نتونستم ظرف پنج دقیقه اینارو با جاروبرقی تمیز کنم همه رو میخورم. بهش گفتم سس سفید بیارم یا قرمز؟ گفت چطور؟ گفتم یه سال قبض برقمونو پرداخت نکرده بودیم نیم ساعت پیش اومدن برقمونو قطع کردن